X
تبلیغات
عشق من بیا منو یاری بکن

سلام
امدم که بگم دیگه همه چیز تموم شد. پیشی ِ دوست داشتنش ِ همه چیز انگاری هیچی بینمون نبوده و دوست داشتنی وجود نداشته .ناراحت نیستم چون شاید ما قسمت هم نبودیم همیشه واسش آرزوی خوشبختی میکنم امیدوارم در آینده انتخابم درست باشه و دیگه اشتباهمو تکرار نکنم.
از خدا میخوام تا همیشه کمکم کنه

خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 17:3  توسط دو عاشق  | 

خسته شدم دیگه دارم کم میارم.
حالم از هر چی دوست داشتنه داره به هم میخوره.
ای کاش پیشی رو دوست نداشتم که حالا اینقدر غصه بخورم.
نمی دونم چیکار کنم بلاتکلیف موندم فقط گیجم نمی دونم چیکار کنم.
کاش یکی بود کمکم میکرد ولی.....................؟

   خدایا کمکم کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:45  توسط دو عاشق  | 

سلام
این دفعه امدم ولی نا امید. پیشیم داره تنهام میذاره. به خدا من اذیتش نکردم. فقط دوستش دارم
ولی اینا رو نمیتونه بفهمه. خیلی بده آدم به خاطر خوب بودنش همه ترکش کنن. ای کاش بد بودم.
ای کاش میتونستم بد باشم. ای کاش مثل خیلی های دیگه  میتونستم بد جنس باشم.
نمیدونم تا حالا شده از زندگی سیر شده باشی ولی من شدم. خسته شدم از خودم از زندگی کردن. از همه .دیگه داره حالم به هم میخوره از زندگی. خیلی خسته ام واسم دعا کنید. نمی خوام پیشیمو از دست بدم . نمی خوام باز تنها بشم. خسته شدم از اینکه هر شب با اشک ریختن بخوابم. دیگه نا امیدم از زندگی کردن.  نمی دونم چی بگم به امید کی باشم  کمکم کنید نزارین تنها بمونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 14:5  توسط دو عاشق  | 

سلام من امدم پیش پیشی دیگه تنها نیستم . بازم واسم دعا کنید
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 15:40  توسط دو عاشق  | 

بازم سلام

خیلی وقته که آپ نشدم آخه نبودم مسافرت بودم.
پیشی رو خیلی وقته ندیدم حتی خیلی هم باهاش صحبت نکردم آخه ترم تابستون برداشته کاشمر واسه همین وقت نداره واسه من. این چند وقته یه جوری شده اینگاری حوسله منو نداره من اینجوری احساس می کنم شاید از خستگیه زیاده بعضی وقت ها بهش حق میدم ولی باید واسه منم وقت بزاره چون دوستش دارم. منم بعضی وقتها که خیلی دلم براش تنگ میشه بهونه گیری میکنم اونم از دستم ناراحت میشه آخه چیکار کنم ۱ ماه قبل امتحاناش ۱ ماه امتحان ۲ ماهم که حتماْ شاهروده پس من باید چیکار کنم منم تنهام دوست دارم همش باهاش صحبت کنم ولی نمیشه.
به خاطر فاصله بینمون نمی تونیم زیاد همو ببینیم پیشی هم که میگه حوصله sms بازی نداره تلفنی هم که شاید روزی ۵ دقیقه با هم صحبت کنیم من اینجوری دوست ندارم دلتنگیهام با همین ۵ دقیقه رفع نمیشه .
من میگم ما که از هم به اندازه کافی دور هستیم حداقل با تلفن و sms میتونیم فاصله ها رو کم کنیم ولی اون قبول نداره منم مجبورم همه دلتنگیهامو بریزم تو خودم چون بهشم میگم یه جورایی میخواد منو قانع کنه .
راستی اگه خدا بخواد دارم میرم مشهد اونجا موندگار بشم میرم پیش پیشیم واسم دعا کنید کارم جور بشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 9:53  توسط دو عاشق  | 

بازم سلام
این وبلاگ شده بهترین دوستم اگه نبود من چیکار میکردم
الان با pishi چت کردم دیگه بهم اجازه نمیده برم تو idish , maeilesh منم ناراحت شدم خیلی بهم بر خورد احساس می کنم داره منو از خودش دور می کنه الان دلم خیلی گرفته.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:6  توسط دو عاشق  | 

سلام بازم امدم تا بنویسم اما چی نمیدونم
دیشب عروسی خواهر پیشی بود حتماْ خیلی بهش خوش گذشته. ۱ ساعت پیش باهاش صحبت کردم ولی .......... نمی دونم بعضی وقت ها شوخی شوخی یه چیزی میگه که بهم بر می خوره و ناراحت میشم ولی چیکار باید کرد نمیخوام فکر کنه من بی جنبه هستم اگه ناراحت میشم به خاطر اینه که احساس میکنم اون فقط مال منه . مال خودم تنها متعلق به من نه کس دیگه ای. خدایا یه کاری کن این حساسیتم کم بشه نمی دونم قبلاْ اینجوری نبودم ولی نمی دونم چرا اینجوری شدم دست خودم نیست دوست داشتن زیادی آدم رو حساس می کنه.
دوست دارم زنگ بزنم الان باهاش صحبت کنم آخه وقتی باهاش صحبت میکنم احساس آرامش می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 20:51  توسط دو عاشق  | 

پیشی الان بهم زنگ زد آخ جونم خوشحالم دوست دارم زودتر ببینش دلم براش تنگ شده . هر روز که میگذره وابستگیم داره بیشتر میشه میترسم یه روز برسه که دیگه نتونم حتی چند ثانیه ندیدنش رو تحمل کنم. دور بودنش الانم واسم سخته ولی هیچ وقت بهش نمیگم . سعی میکنم این سختی رو تحمل کنم به امید روزهایی که واسه همیشه مال  هم و پیش هم باشیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 20:9  توسط دو عاشق  | 

دیشب عروسی دوستم بود خیلی خوش گذشت واقعاً جای پیشی جونم خیلی خالی بود دوست داشتم اونم می بودش . واقعاً لحظه قشنگی بود من خیلی خوشحال بودم از اینکه دوستم به عشقش رسید اینقدر دوتایی خوشحال بودن که داشتن بال در می آوردن . واسشون آرزوی خوشبختی می کنم . واقعاً لحظه رسیدن خیلی قشنگه امیدوارم همه به عشقشون برسن.....
واسه پایداری عشق ما هم دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 19:39  توسط دو عاشق  | 

بازم سلام

الان خیلی خوشحالم آخه دیروز و پیشیمو دیدم باز یه چند روزی بهونه گیری نمی کنم.
آخه میدونید چیه وقتی دیر به دیر می بینمش دلم براش تنگ می شه بهونه گیری می کنم از هر حرکتش ناراحت می شم دست خودم که نیست آخه خیلی دوستش دارم کاش همه این دوست داشتنارو بتونه درک کنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:12  توسط دو عاشق  | 

جواب نگاهم رو بده ، فاصله سزای ما نیست
بدون واسه همیشه ، جدایی حق ما نیست
بودن با تو آرزومه ، حتی واسه یه لحظه
تو خود دلیل بودنم ، بی تو شب سحر نمیشه

شعرای من یه بهانه است ، یه سرود عاشقانه است
من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم
من عشقت رو به همه دنیا نمیدم 
حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم
خاطرات تو رو ، چه خوب چه بد حک می کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 11:58  توسط دو عاشق  | 

بازم امدم تا بنویسم

میدونید دیروز یکمی حالم خوب نبود نمی دونم چرا اینقدر به پیشی چرت و پرت می گفتم نمی دونم شاید اون راست میگه میدونم هرچی میگه واسه خودمه ولی من فقط به این فکرم که همش باهاش صحبت کنم . از دست خودم ناراحتم از پیشی هم معذرت می خوام . میدونید دوست دارم یه روز آدرس وبلاگم رو بدم بهش تا بخونه . میدونم اگه بخونه از دستم ناراحت می شه آخه چیکار کنم از دوست داشتن زیادیه دست خودم نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 11:16  توسط دو عاشق  | 

الان ساعت ۳:۱۰ صبح بی خوابی زده به سرم خوابم نمی بره میدونید تو این فکرم که پیشی منو واقعاْ دوست داره یا نه احساس میکنم منو دوست نداره احساس می کنم همش بهم دروغ میگه شایدم نمیگه و من احساس میکنم ولی معمولاْ احساسم بهم دروغ نمیگه ولی خدا کنه این دفعه دروغ باشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 2:19  توسط دو عاشق  | 

شعرهايي همه از جنس جنون    گريه هايي همه از ناله ! دلتنگ بهار
روزگاري همه از آه و خيال       گهگداري خبر از حادثه و مرگ و زوال

کس نداند که در اين تاريکي      در همه غربت اين شام غريب
يک نفر هست در اين گوشه ! گمنام جهان     که دعا ميکند از عمق وجود
که رهايش کند آن خالق خوب    که دگر خسته شده از طپش ثانيه ها
که دگر هيچ نخواهد دل او از همه ي خاطره ها  بي گمان سوخته ست اين دل بي ياور او

گرچه با صبر و سکوت  گرچه با اشک غرور
مرهمي ساخته ست بر دل خويش  باز اينها نکنند درد دلش را تسکين
نيش تلخ تقدير        پاره پاره کرده ست همه ي عاطفه اش را يکجا

شعر من از سر دلتنگي نيست
صحبت از مرگ غرور است کنون
صحبت از خنجر بي رحم جفاست
صحبت از لحظه! جانکاه سقوط است کنون
با همه بود و نبود    صحبت از بازي بي رحم تو با عاطفه هاست

نه دگر نه دگر هيچ نخواهد دل من از طپش ثانيه ها
که دگر خسته شده اين دل بي ياور من از همه ي خاطره ها...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 16:42  توسط دو عاشق  | 

چند روزه دلم بد جوری گرفته یه جورایی از زندگی خسته شدم . روز و شبم تکراری شده پیشی هم که نیست فقط صحبت کردن با اون در حال حاضر تنها دلخوشیمه که اونم زیاد نیست . یعنی میگه زیاد صحبت نکنیم که پول تلفنم زیاد نشه ولی خوب اگه همین تلفنی هم صحبت نکنیم پس چیکار کنیم. دوست دارم از اینجا برم از این محیط خسته شدم. دیگه حتی حوصله خودمو هم ندارم.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9:14  توسط دو عاشق  | 

هر کسی رو که دوسش داری آزادش بذار تا بره

اگر برگشت٬ بدون که همیشه باهات می مونه

ولی اگر رفت و دیگر بر نگشت

غمشو نخور که جدایی از اون بهتره

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 12:53  توسط دو عاشق  | 

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد

وابستگی ام را به تو باور کردم 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 12:51  توسط دو عاشق  | 

همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

 ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!!

میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...

دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟

 ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ...

پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ...

پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 12:49  توسط دو عاشق  | 

بهت نگفتم تا حالا اینکه چقدردوست دارم

                           

اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم

 

بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم

 

بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم

 

داری کجا ها میکشی باز این دل در به درو

 

قشنگ مهربون من این جوری از پیشم نرو

 

بری هزار سال هم بشه چشم انتظارت میمونم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 12:43  توسط دو عاشق  | 

                                                              

نمی دونم چرا بعضی وقت ها احساس می کنم پیشی منو دوست نداره واسه چی نمی دونم شاید از روی بعضی اخلاقاشه . هیچ وقت نفهمیدم که من رو دوست داره یا نه .همیشه تو شک و تردید منو گذاشته . ولی من دوستش دارم شاید خیلی به خودشم نمی گم ولی همیشه سعی می کنم با کارام بهش بفهمونم من اینجور دوست داشتن ها رو دوست دارم. یعنی دوست داشتن واقعی نه زبانی. نمی دونم ولی واقعاْ دوست ندارم این دفعه اشتباه کنم و از دستش بدم. همیشه سعی کردم آروم باشم و کسی رو اذیت نکنم واسه پیشی هم همینجوری بودم . نمی دونم کارایی که میکنم درسته یا نه .‌اعتمادی که می کنم درسته. این دفعه سعی کردم اعتماد کنم شاید بازم اشتباه میکنم فقط از خدا می خوام مثل همیشه کمکم کنه. چون واقعاْ دوست ندارم با احساساتم بازی بشه چون بر خلاف ظاهرم آدم فوق العاده احساساتی هستم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 15:46  توسط دو عاشق  |